تبلیغات
باران

باران
چو ایران نباشد تن من مباد.
نویسندگان
امکانات وب





موضوعات مرتبط: سخنان کوتاه
نوشته شده توسط : الهه ے باران ( جمعه 21 فروردین 1394 ) ( 05:13 ب.ظ )



در زندگی ...

از چیزهای کوچک هم لذت ببرید

چون ممکن است

یک روزی برگردید و به عقب نگاه کنید ،

و بفهمید آنها شادیهای بزرگی بودند ...





موضوعات مرتبط: سخنان کوتاه
نوشته شده توسط : الهه ے باران ( جمعه 21 فروردین 1394 ) ( 05:04 ب.ظ )

از تمام دشواری هایی که آدم باید در زندگی با آن ها رو به رو شود هیچ چیز به اندازه عمل ساده " انتظار کشیدن " مجازات کننده نیست .

  هزار خورشید تابان - خالد حسینی




موضوعات مرتبط: سخنان کوتاه
نوشته شده توسط : الهه ے باران ( جمعه 21 فروردین 1394 ) ( 04:43 ب.ظ )



در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره آهسته روح را در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند -زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی به‌وسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس که تأثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید.


موضوعات مرتبط: سخنان کوتاه
نوشته شده توسط : الهه ے باران ( جمعه 21 فروردین 1394 ) ( 02:06 ب.ظ )




موضوعات مرتبط: سخنان کوتاه
نوشته شده توسط : الهه ے باران ( دوشنبه 17 فروردین 1394 ) ( 10:25 ب.ظ )




نام کتاب: کافه پیانو
نام نویسنده: فرهاد جعفری
انتشارات: نشر چشمه
چاپ: چاپ اول، زمستان ۱۳۸۶



«اگر می‌بینید کسی کار بزرگی نمی‌کند، برای این است که یا لباسی ندارد که بهش تکلیف کند؛ یا اساساً، آدم کوچکی است» - از متن کتاب


کافه پیانو اولین رمان فرهاد جعفری است. نویسنده‌ای اهل خراسان که با روزنامه‌هایی مثل قدس، توس و... همکاری کرده است. او نوشتن این رمان را در زمستان سال هشتاد و شش آغاز کرد و بنا به گفته‌ی خودش آن را در طول یک ماه به پایان رساند.

کافه پیانو در سال هشتاد و شش در نظرسنجی به عنوان بهترین رمان سال انتخاب شد و همچنین در جایزه‌ی ادبی اصفهان مورد تقدیر قرار گرفت. استقبالی که مخاطبین از این رمان کرده‌اند باعث شد که به دفعات تجدید چاپ و حتی در مقطعی نایاب شود.

دغدغه‌ی راوی و شخصیت اصلی کتاب هویت است. او شخصی است که از همه چیز و همه کس خسته شده است و بیشتر از همه از خودش.
دغدغه‌ی راوی و شخصیت اصلی کتاب هویت است. او شخصی است که از همه چیز و همه کس خسته شده است و بیشتر از همه از خودش. روزهایش را سپری می‌کند فقط برای این‌که روزها باید سپری شوند و برای این‌که بتواند تغییری در زندگی‌اش ایجاد کند کافه‌ای را تاسیس می‌کند تا با درآمد آن برای خودش کفش و پیراهن و تیغ اصلاح درست و حسابی بخرد و در نتیجه اعتماد به نفس پیدا کند و البته بتواند مهریه‌ی همسرش (پری‌سیما) را هم بپردازد تا از جانب او کمتر تحقیر شود. همدم او هم تنها دخترش (گل‌گیسو)است که بعد از مدرسه به کافه می‌آید و به پدر کمک می‌کند و البته در قبال این کمک دستمزد هم می‌گیرد. او البته معدود دوستانی هم دارد که گاهی به کافه‌اش می‌آیند و این آمدن و رفتن باعث می‌شود تا خاطرات گذشته‌اش را مرور کند. نویسنده به خوبی و البته با زبانی قابل درک و خودمانی شخصیت‌های داستان را معرفی می‌کند. به گونه‌ای که پس از آن خواننده به تصویری روشن از شخصیت‌های کتاب دست پیدا کرده و گاه با آن‌ها هم‌ذات پنداری می‌کنیم. دنیایی که در کافه پیانو با آن مواجه می‌شویم به هیچ وجه دنیایی غریبه نیست. کافه پیانو روایت‌گر جامعه‌ی کنونی ماست. جامعه‌ای ‌که در آن با انسان‌هایی مشابه شخصیت‌های رمان رو به رو هستیم. شخصیت‌هایی مثل "پری‌سیما" که به شدت قانون‌مدار است و حاضر نیست چیزی را که به آن اعتقاد ندارد انجام دهد و البته می‌خواهد همه چیز مطابق میلش باشد. یا "گل‌گیسو" که دوست داشته است طور دیگری تربیت بشود. یا "علی" که علی‌رغم دیدگاه مذهبی‌اش اهل تسامح و تساهل است. و یا "همایون" که گوشه گیر و گریخته از جماعت است.

ما در این رمان با نثر بسیار سلیسی رو به رو هستیم که خواننده را به هیچ عنوان خسته نمی‌کند و به کمک همین نثر، که نمونه‌اش را کمتر در رمان‌های ایرانی دیده‌ایم شخصیت‌های داستان را معرفی کرده و روابط بین آن‌ها را بازگو می‌کند.

البته این رمان و خصوصاً نویسنده‌ی آن در مقاطعی مورد انتقاد و حمله‌های تندی قرار گرفته که به نظر می‌رسد بیشتر از روی دشمنی و غرض‌ورزی بوده است. چرا که فرهاد جعفری به لحاظ سیاسی متمایل به گروهی است که این به مذاق بعضی خوش نمی‌آید. یکی از انتقادهایی که به این رمان شده این است که "در آن با هیچ نوع پیچیدگی‌ئی رو به رو نیستیم و این رمان فاقد خصوصیاتی است که رمان‌های دیگر واجد آن هستند و یا این‌که نمی‌توان آن‌را جزو فلان سبک ادبی به شمار آورد" و البته عده‌ای به همین دلیل کافه پیانو را نه یک رمان که یک داستان بلند و نثر آن را هم نثر به اصطلاح وبلاگی می‌دانند اما به نظر می‌رسد که یگانه عامل موفقیت کافه پیانو همین دوری از پیچیدگی‌ها و توصیف‌های گاه زائدی است که در بعضی رمان‌ها وجود دارد که نتیجه‌ی آن چیزی نیست جز خستگی و دلزدگی خواننده. زوائدی که تنها خاصیت‌شان بالا بردن صفحات کتاب است.
کافه پیانو حرف خودش را می‌زند و تکلیفش با خودش روشن است. می‌داند که چه می‌خواهد و قرار است چه بگوید.
فرهاد جعفری در جایی گفته است: (من به شیوه‌ای می‌نویسم که اسمش را گذاشته‌ام پیامبرانه. در این طرز از نوشتن نویسنده در فرایند تولید قصه کاره‌ای نیست. یعنی دخل و تصرفی در رویدادها و وقایع ندارد)و این یعنی روایت‌گری صِرف. بدون این‌که لازم باشد شخصیت‌ها و روابط بین آن‌ها را با زبانی سخت و گاه غیر قابل درک بیان کرد. به نظر می‌رسد خواننده‌ی امروزی به این "نثر پیامبرانه" اقبال بیشتری نشان می‌دهد. چرا که آن را به خوبی درک می‌کند و می‌تواند با آن ارتباط برقرار کند و همان طور که گفته شد شاه کلید موفقیت کافه پیانو همین است. فرهاد جعفری که اینک در حال نگارش دومین رمان خود است مخاطبین خود را یافته و باید منتظر بود تا با چاپ رمان بعدی‌اش به موفقیتی به مراتب بزرگ‌تردست پیدا کند.


 قسمت های زیبایی از کتاب


گه ملحد و گه دهری و کافر باشد/ گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد/ باید بچشد عذاب تنهایی را/ مردی که ز عصر خود فراتر باشد.


یعنی من که می میرم برای این که کسی – حالا هر کجا که هست – عین خودش باشد وقتی که آن جا نیست. یعنی خودش را پشت ظواهری که دو پول سیاه نمی ارزد مخفی نکند. یا از ترس این که دیگران چه قضاوتی درباره اش می کنند؛ خودش را یک طوری که نیست جلوه ندهد. یا آن طوری که هست، خودش را بروز ندهد.


خیلی وقت است رسیده ام به این مطلب که از خیلی جهات؛ این که شکم آدم ها را پر کنی شرف دارد به آن که بخواهی توی مغز پوک شان چیزی را فرو کنی. چون بابت آن‌چیزی که فرو می‌کنی توی شکم‌شان- حالا هرچه می‌خواهد باشد- پول خوبی بهت می‌دهند اما بابت این‌که مغزشان را پر‌کنی؛ پِهِن هم بارت نمی‌کنند. لابد؛ چون فکر می کنند به حدّ کافی پُر هست و همین طوری هم خیلی چیز حالی شان می شود. که از سرشان هم زیاد است و بیشتر از این می خواهند چه کار ؟!


پدرها این طوری بچه هاشان را دوست دارند. یعنی تا این حد عمیق و خالصانه است عشق شان. که وقتی خودشان بدن شان یخ زده و دارند می میرند؛ باز هم دل شان پیش بچه هاشان است و فکر می کنند آن ها هستند که تب دارند. و نکند چون تب دارند، یک وقت طوری شان بشود.


هیچ وقت به اندازه ای این جور بدجنسی های حقیرانه که توی ذات بچه ها نیست اما از بزرگ ترهایش تعلیم می گیرد، اذیتم نمی کند. چیزی که بیشتر از صد بار درباره اش به پری سیما تذکر داده ام. که اجازه ندارد به خاطر حساسیت زنانه اش و رابطه ی غیر دوستانه ای که تقریبا هر زنی با هر خواهرشوهری دارد – و من به هیچ کدامشان در این باره حق نمی دهم – رابطه ی گل گیسو و خانواده ی مرا به هم بزند.


یعنی طوری رفتار کند که گل گیسو پیش خودش فکر کند او هم باید مثل مادرش باشد. و بیشتر از صد بار بهش گفته ام اگر قرار باشد به خودم اجازه بدهم تا به رابطه ی دخترم با دیگران شکل بدهم؛ می توانم توی کمتر از یک هفته کاری کنم که همین که خاله یا مادربزرگش را ببیند، حس کند که یک چیزی دارد از ته حلقش بالا می آید و الان است که بزند بیرون. اما به خودم حق نمی دهم رابطه ی دو نفر را بزنم خراب کنم چون رابطه ی من با یک کدام شان رابطه ی خوبی نیست.


راستش را بخواهید؛ کفش یکی از آن معدود چیزهایی ست که شخصیت آدم را لو می دهد و اگر خیلی دلتان می خواهد بفهمید کی چه کاره است، اول به کفش هایش نگاه کنید. چون پیش می آید لباس تن آدم مال دوستش باشد. یعنی طرف رفته باشد پیش دوستش و بهش گفته باشد یک قرار مهم دارد و باید آدم متشخصی به نظر برسد. چیز آبرومندی هم ندارد که تنش کند. این است که لطف کند و لباس هایش را به بهش قرض بدهد. اما کمتر پیش می آید دل آدم رضایت بدهد کفش کس دیگری را بپوشد یا بدهد کفشش را یکی دیگر پایش کند. این است که کفش پای هر کسی؛ قطعا مال خود آدم است نه مال هیچ کس دیگر. و این است که اگر بخواهید؛ می توانید از روی کفش آدم ها بفهمید طرف چه وضع و حالی دارد.

 

ازم پرسید: می دانی هر رمانی یک جمله طلایی دارد؟ سرم را تکان دادم و گفتم: آره.


به چیزی که عادت می کنم؛ محال ممکن است عوضش کنم و دلم می خواهد تمام عمر باهام باشد. یعنی طوری ست که گاهی وقت ها، که شده عروسک رنگ و رو رفته ی بی دست و پایی را دیده ام کسی گذاشته کنار خیابان؛ دلم خواسته برش دارم و ببرم به صاحب پست فطرتش نشان بدهم. و از وجود بی وجود نامردش بپرسم وقتی عروسکش نو بوده و هنوز یک چشمش نیفتاده بوده، باز هم حاضر بوده بگذاردش کنار خیابان؟!


یه نواختی بهت اطمینان می ده. اگه کسی بخاد بهمش بزنه، وحشت می کنی. واسه همینه که از زنت دلخوری. این که رفته پیش یه وکیله نشسته باهاش درد دل کردن؛ همه ش بهانه س ... می ترسی کاری بکنه که یه نواختی زندگی تو یه وقت به هم بزنه ... کاری که خودت جرئت شو نداری؛ می خای هیش کی ام جرئت شو نداشته باشه.





موضوعات مرتبط: معرفی کتاب
نوشته شده توسط : الهه ے باران ( دوشنبه 3 فروردین 1394 ) ( 08:01 ب.ظ )



بوی نو شدن می آید، ولی

تو همیشه رفیق کهنه ى من بمان...

گندم های هفت سین به گندمهای آسیاب گفتند:

قصه ی ما گرچه نان نداشت اما پایانی سبزداشت.

پایان امسالتان سبز باد.

آرزویم برایت این است:

در میان مردمی که می دوند برای "زنده بودن"،

 آرام قدم برداری برای"زندگی کردن"....


نوشته شده توسط : الهه ے باران ( شنبه 1 فروردین 1394 ) ( 12:00 ق.ظ )



بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک


شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ‌های سبز بید

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می‌رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه‌ها و دشت‌ها

خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز

خوش به حال دختر میخک که می‌خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی‌‌پوشی به کام

باده رنگین نمی‌بینی به جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می‌‌باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ


فریدون مشیری




موضوعات مرتبط: شعر
نوشته شده توسط : الهه ے باران ( چهارشنبه 27 اسفند 1393 ) ( 09:05 ب.ظ )


اگر در اسراییل به دنیا آمده باشید، به احتمال زیاد یهودی هستید

اگر در عربستان به دنیا آمده باشید، به احتمال زیاد مسلمانید

اگر در هند به دنیا آمده باشید، به احتمال زیاد هندو

و اما اگر در امریکا به دنیا آمده باشید، به احتمال زیاد مسیحی هستید!

ایمان دینی شما از یک موجود الهی الهام گرفته نشده ،

حقیقت ثابت و پایدار اینست که:

ایمان شما به زبان ساده تنها جبر جغرافیاست!!!

... پس تعصب برای چیست؟

آنچه مهم است اخلاق و انسانیت است

که به جغرافیای زمان و مکان محدود نیست

آدم هایی که روح بزرگی دارند، عقده های کمتری دارند،

شعور بیشتری دارند و قلب مهربانتری...

برای همین نباید از آنها ترسید

آدم های کوچک و حقیر با عقده های بزرگ ترسناکترند...

چون از صدمه زدن به دیگران هراسی ندارند!!!


                                                                               ریچارد داوکینز



موضوعات مرتبط: سخنان کوتاه
نوشته شده توسط : الهه ے باران ( چهارشنبه 27 اسفند 1393 ) ( 08:11 ب.ظ )


جنس ضعیف با عنوان فرعی (گزارشی از وضعیت زنان جهان) اثری از اوریانا فالاچی، نویسنده و روزنامه نگار ایتالیایی است این کتاب از نخستین آثار فالاچی است و نسخه اصلی آن در سال ۱۹۶۱ میلادی چاپ شده است
.فالاچی در این کتاب، گزارشی از سفرهای خود به نقاط مختلف جهان و وضعیت زنان آن سرزمین را شرح می دهد. برخی نیز اعتقاد دارند نثر او در این کتاب، بیشتر از گزارش مطبوعاتی به «خاطره نگاری» شبیه است.ترجمه لغت به لغت عنوان اصلی این کتاب عبارت «جنس بی فایده» یا «جنس بی مصرف» را به دست می دهد؛ اما مترجم و ناشر تصمیم گرفته اند روی جلد نسخه فارسی از عنوان «جنس ضعیف» استفاده کنند.

اوریانا فالاچی در سال ۱۹۶۲، با سفر به کشورهای پاکستان، هند، سنگاپور و ژاپن و ... مشاهدات مستقیمش را درباره وضعیت زنان در کتابی
گردآوری کرد.
این کتاب با ترجمه یغما گلرویی منتشر شده. ولی چاپ اول این کتاب در ایران درسال 1337 با ترجمه ویدا مشفق می باشد.


بریده هایی از قسمت ابتدایی کتاب

دختر یکی از دوستام واسه شام دعوتم کرده بود و وسط غذا خوردن یهو بغضش ترکید و تو گریه بهم گفت که آدم خیلی بدبختیه!
« خیلی احمقی! من واسه داشتن همین چیزای مزخرف ناراحتم! تو فکر میکنی اگه یه زن بتونه شغلی که اغلب مال مرداس رو داشته باشه، یا حتا رییس جمهور بشه، خوشبخته؟ … آخ! خدا! چه قدر دلم میخواست تو کشوری به دنیا اومده بودم که به زن محل سگ هم نمیذارن … تمام ما زنا آدمای بی خاصیتی هستیم!»
حرفای اون شب دختر دوستم نگرانم کرد. مثل یه آدم که ندونه گوش داره، چون صبح که بیدار میشه، گوشاش سر جای قبلیان، اما یه روز که گوش درد می گیره و گوشاش یادش می افتن … منم یهو این رو فهمیدم که مشکلای مردا یه چیزایی مثل نژاد، یا پول و وشغل برمی گرده اما مشکلای زنا دور یه موضوع میگرده:
اینکه زن به دنیا اومدن

بریده ای از انتهای کتاب

هرچقدر توی فروشگاه های توکیو لباسای دوخت فرانسه بفروشن،
هر چقدر توی خیابونای بمبئی درباره ی عظمت زنا شعار بدن؛
حتی اگر دانشکده های نظامیِ پکن دراشون رو روی زنا باز کرده باشن…
بازم دعوای بین زن ومرد باقی میمونه، چون زن زنه و مَرد، مرد…
«-زنای تموم دنیا مثل همن!».
اینو راکوماری آمریت کور –عاقل ترین زن دنیا- بالای یکی از تپه های دهلی گفت.
واقعا حق با اون نیست؟
وقتی به اوضاع زنای دور تا دور دنیا فکر میکنم، میبینم اکثرشون دارن تو باتلاق اشتباه و بی خبری دست وپا میزنن .
چه مثل حیوونای باغ وحش جدا از مَرداشون زندگی کنن،
چه عین کلاغا خودشون رو از چشم مردا پنهون کنن
و چه مثل جنگ جوهای افسانه ای از خودشون شجاعت نشون بدن و هزار تا مدال و نشون به سینه هاشون باشه…
هیچ کدوم اون جوری که باید به خوشبختی و زندگی خوبی که حق اوناس نرسیدن.
من نمی تونستم بین غم دیدن عروس بدبخت کراچی و غم تماشای پاهای کوچیک زنای چینی فرق بزارم و بگم از اون یکی ناراحت کننده تر بود.
نمی تونستم بفهمم زندگی ِ زنای قایق نشین هنگ کنگ وحشتناک تره یا این زن آمریکایی که داشت سعی میکرد یه مرد خواب آلود ایتالیایی رو تو دام بندازه!
به نظرم اغلب زنای دنیا دارن راه غلطی رو میرن که فقط به عذاب و بدبختی ختم میشه!
کلمه های پیشرفت و استقلال این روزا به دهن همه ی زنای دنیا افتاده. هرجای دنیا که رفتم به همین دوتا کلمه برخوردم که مثل سقز تو دهن همه نشخوار میشد، بدون اینکه فکر کنن ممکنه باعث دلدرد بشه!



موضوعات مرتبط: معرفی کتاب
نوشته شده توسط : الهه ے باران ( جمعه 22 اسفند 1393 ) ( 08:45 ب.ظ )



رفتی


تا خوشبخت شوی

حالا من

حال کودکی را دارم

که نخ بادبادکش پاره شده

مانده برای اوج گرفتنش

ذوق کند

یا برای از دست دادنش

گریه...



موضوعات مرتبط: احساسی
نوشته شده توسط : الهه ے باران ( جمعه 22 اسفند 1393 ) ( 08:22 ب.ظ )




موضوعات مرتبط: سخنان کوتاه
نوشته شده توسط : الهه ے باران ( چهارشنبه 13 اسفند 1393 ) ( 08:30 ب.ظ )





اینها دلقک نیســــتند ...

فوق
متخصصین درجه یک،

بیمارستان کودکان سرطانی اند.......


نوشته شده توسط : الهه ے باران ( سه شنبه 5 اسفند 1393 ) ( 02:10 ب.ظ )




موضوعات مرتبط: لطفا با فرهنگ باشیم
نوشته شده توسط : الهه ے باران ( جمعه 1 اسفند 1393 ) ( 12:43 ق.ظ )



من از آن روز که دربند توام آزادم

پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم

همه غم های جهان هیچ اثر می نکند

در من از بس که به دیدار عزیزت شادم

خرم آن روز که جان می رود اندر طلبت

تا بیایند عزیزان به مبارک بادم

من که در هیچ مقامی نزدم خیمه انس

پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهادم

دانی از دولت وصلت چه طلب دارم هیچ

یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم

به وفای تو کز آن روز که دلبند منی

دل نبستم به وفای کس و در نگشادم

تا خیال قد و بالای تو در فکر منست

گر خلایق همه سروند چو سرو آزادم

به سخن راست نیاید که چه شیرین سخنی

وین عجبتر که تو شیرینی و من فرهادم

دستگاهی نه که در پای تو ریزم چون خاک

حاصل آنست که چون طبل تهی پربادم

می نماید که جفای فلک از دامن من

دست کوته نکند تا نکند بنیادم

ظاهر آنست که با سابقه حکم ازل

جهد سودی نکند تن به قضا دردادم

ور تحمل نکنم جور زمان را چه کنم

داوری نیست که از وی بستاند دادم

دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت

وقت آنست که پرسی خبر از بغدادم

هیچ شک نیست که فریاد من آن جا برسد

عجب ار صاحب دیوان نرسد فریادم

سعدیا حب وطن گر چه حدیثیست صحیح

نتوان مرد به سختی که من این جا زادم


سعدی




موضوعات مرتبط: شعر
نوشته شده توسط : الهه ے باران ( جمعه 1 اسفند 1393 ) ( 12:24 ق.ظ )
تعداد صفحات :82 1 2 3 4 5 6 7 ...
درباره وبلاگ

برای نابود کردن یک فرهنگ...

نیازی نیست کتاب ها را سوزاند...

کافیست کاری کنید مردم آنها را نخوانند.
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :