باران
چو ایران نباشد تن من مباد.
نویسندگان
امکانات وب





موضوعات مرتبط: سخنان کوتاه
نوشته شده توسط : الهه ے باران ( سه شنبه 9 تیر 1394 ) ( 12:09 ب.ظ )

خوشبخت کسی است که به یکی از این دو چیز دسترسی دارد؛

 یا کتابهای خوب،

یا دوستانی که اهل کتاب باشند.


ویکتورهوگو




موضوعات مرتبط: سخنان کوتاه
نوشته شده توسط : الهه ے باران ( شنبه 6 تیر 1394 ) ( 12:45 ب.ظ )




موضوعات مرتبط: سخنان کوتاه
نوشته شده توسط : الهه ے باران ( چهارشنبه 20 خرداد 1394 ) ( 06:31 ب.ظ )

كتابهای مهم را باید دو مرتبه خواند؛

قدری به این دلیل كه مطلب در مرتبه دوم به كمال، فهم می شود

و آغاز، تنها زمانی درك می شود كه پایان معلوم باشد؛

تا حدودی هم به این دلیل كه در مرتبه دوم،

دل و دماغ چنان تفاوت دارند

كه یكی دیگری را متاثر می سازد

و بدین گونه شخص مطلب را به گونه ای دیگر می بیند.





موضوعات مرتبط: سخنان کوتاه
نوشته شده توسط : الهه ے باران ( سه شنبه 12 خرداد 1394 ) ( 12:17 ب.ظ )


گاهی هیچ چیزی برای از دست دادن ندارم ،

لم میدهم و به بدبختیهایم لبخند میزنم...

مردم فکر میکنند هیچ مشکلی ندارم

اما زندگی بدون مشکل فقط یک خواب است...

آدم هم نمی تواند همیشه بخوابد!



موضوعات مرتبط: سخنان کوتاه
نوشته شده توسط : الهه ے باران ( سه شنبه 12 خرداد 1394 ) ( 11:46 ق.ظ )




موضوعات مرتبط: داستـان کوتاه
نوشته شده توسط : الهه ے باران ( سه شنبه 15 اردیبهشت 1394 ) ( 05:51 ب.ظ )




موضوعات مرتبط: سخنان کوتاه
نوشته شده توسط : الهه ے باران ( سه شنبه 8 اردیبهشت 1394 ) ( 10:28 ب.ظ )


آدم های خوب با همه خوبند

برایشان انسان ، حیوان و طبیعت فرقی نمیکند

خوب و مهربان باشیم …

 




موضوعات مرتبط: سخنان کوتاه
نوشته شده توسط : الهه ے باران ( سه شنبه 1 اردیبهشت 1394 ) ( 11:53 ب.ظ )




موضوعات مرتبط: سخنان کوتاه
نوشته شده توسط : الهه ے باران ( جمعه 21 فروردین 1394 ) ( 05:13 ب.ظ )



در زندگی ...

از چیزهای کوچک هم لذت ببرید

چون ممکن است

یک روزی برگردید و به عقب نگاه کنید ،

و بفهمید آنها شادیهای بزرگی بودند ...





موضوعات مرتبط: سخنان کوتاه
نوشته شده توسط : الهه ے باران ( جمعه 21 فروردین 1394 ) ( 05:04 ب.ظ )

از تمام دشواری هایی که آدم باید در زندگی با آن ها رو به رو شود هیچ چیز به اندازه عمل ساده " انتظار کشیدن " مجازات کننده نیست .

  هزار خورشید تابان - خالد حسینی




موضوعات مرتبط: سخنان کوتاه
نوشته شده توسط : الهه ے باران ( جمعه 21 فروردین 1394 ) ( 04:43 ب.ظ )



در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره آهسته روح را در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند -زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی به‌وسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس که تأثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید.


موضوعات مرتبط: سخنان کوتاه
نوشته شده توسط : الهه ے باران ( جمعه 21 فروردین 1394 ) ( 02:06 ب.ظ )




موضوعات مرتبط: سخنان کوتاه
نوشته شده توسط : الهه ے باران ( دوشنبه 17 فروردین 1394 ) ( 10:25 ب.ظ )




نام کتاب: کافه پیانو
نام نویسنده: فرهاد جعفری
انتشارات: نشر چشمه
چاپ: چاپ اول، زمستان ۱۳۸۶



«اگر می‌بینید کسی کار بزرگی نمی‌کند، برای این است که یا لباسی ندارد که بهش تکلیف کند؛ یا اساساً، آدم کوچکی است» - از متن کتاب


کافه پیانو اولین رمان فرهاد جعفری است. نویسنده‌ای اهل خراسان که با روزنامه‌هایی مثل قدس، توس و... همکاری کرده است. او نوشتن این رمان را در زمستان سال هشتاد و شش آغاز کرد و بنا به گفته‌ی خودش آن را در طول یک ماه به پایان رساند.

کافه پیانو در سال هشتاد و شش در نظرسنجی به عنوان بهترین رمان سال انتخاب شد و همچنین در جایزه‌ی ادبی اصفهان مورد تقدیر قرار گرفت. استقبالی که مخاطبین از این رمان کرده‌اند باعث شد که به دفعات تجدید چاپ و حتی در مقطعی نایاب شود.

دغدغه‌ی راوی و شخصیت اصلی کتاب هویت است. او شخصی است که از همه چیز و همه کس خسته شده است و بیشتر از همه از خودش.
دغدغه‌ی راوی و شخصیت اصلی کتاب هویت است. او شخصی است که از همه چیز و همه کس خسته شده است و بیشتر از همه از خودش. روزهایش را سپری می‌کند فقط برای این‌که روزها باید سپری شوند و برای این‌که بتواند تغییری در زندگی‌اش ایجاد کند کافه‌ای را تاسیس می‌کند تا با درآمد آن برای خودش کفش و پیراهن و تیغ اصلاح درست و حسابی بخرد و در نتیجه اعتماد به نفس پیدا کند و البته بتواند مهریه‌ی همسرش (پری‌سیما) را هم بپردازد تا از جانب او کمتر تحقیر شود. همدم او هم تنها دخترش (گل‌گیسو)است که بعد از مدرسه به کافه می‌آید و به پدر کمک می‌کند و البته در قبال این کمک دستمزد هم می‌گیرد. او البته معدود دوستانی هم دارد که گاهی به کافه‌اش می‌آیند و این آمدن و رفتن باعث می‌شود تا خاطرات گذشته‌اش را مرور کند. نویسنده به خوبی و البته با زبانی قابل درک و خودمانی شخصیت‌های داستان را معرفی می‌کند. به گونه‌ای که پس از آن خواننده به تصویری روشن از شخصیت‌های کتاب دست پیدا کرده و گاه با آن‌ها هم‌ذات پنداری می‌کنیم. دنیایی که در کافه پیانو با آن مواجه می‌شویم به هیچ وجه دنیایی غریبه نیست. کافه پیانو روایت‌گر جامعه‌ی کنونی ماست. جامعه‌ای ‌که در آن با انسان‌هایی مشابه شخصیت‌های رمان رو به رو هستیم. شخصیت‌هایی مثل "پری‌سیما" که به شدت قانون‌مدار است و حاضر نیست چیزی را که به آن اعتقاد ندارد انجام دهد و البته می‌خواهد همه چیز مطابق میلش باشد. یا "گل‌گیسو" که دوست داشته است طور دیگری تربیت بشود. یا "علی" که علی‌رغم دیدگاه مذهبی‌اش اهل تسامح و تساهل است. و یا "همایون" که گوشه گیر و گریخته از جماعت است.

ما در این رمان با نثر بسیار سلیسی رو به رو هستیم که خواننده را به هیچ عنوان خسته نمی‌کند و به کمک همین نثر، که نمونه‌اش را کمتر در رمان‌های ایرانی دیده‌ایم شخصیت‌های داستان را معرفی کرده و روابط بین آن‌ها را بازگو می‌کند.

البته این رمان و خصوصاً نویسنده‌ی آن در مقاطعی مورد انتقاد و حمله‌های تندی قرار گرفته که به نظر می‌رسد بیشتر از روی دشمنی و غرض‌ورزی بوده است. چرا که فرهاد جعفری به لحاظ سیاسی متمایل به گروهی است که این به مذاق بعضی خوش نمی‌آید. یکی از انتقادهایی که به این رمان شده این است که "در آن با هیچ نوع پیچیدگی‌ئی رو به رو نیستیم و این رمان فاقد خصوصیاتی است که رمان‌های دیگر واجد آن هستند و یا این‌که نمی‌توان آن‌را جزو فلان سبک ادبی به شمار آورد" و البته عده‌ای به همین دلیل کافه پیانو را نه یک رمان که یک داستان بلند و نثر آن را هم نثر به اصطلاح وبلاگی می‌دانند اما به نظر می‌رسد که یگانه عامل موفقیت کافه پیانو همین دوری از پیچیدگی‌ها و توصیف‌های گاه زائدی است که در بعضی رمان‌ها وجود دارد که نتیجه‌ی آن چیزی نیست جز خستگی و دلزدگی خواننده. زوائدی که تنها خاصیت‌شان بالا بردن صفحات کتاب است.
کافه پیانو حرف خودش را می‌زند و تکلیفش با خودش روشن است. می‌داند که چه می‌خواهد و قرار است چه بگوید.
فرهاد جعفری در جایی گفته است: (من به شیوه‌ای می‌نویسم که اسمش را گذاشته‌ام پیامبرانه. در این طرز از نوشتن نویسنده در فرایند تولید قصه کاره‌ای نیست. یعنی دخل و تصرفی در رویدادها و وقایع ندارد)و این یعنی روایت‌گری صِرف. بدون این‌که لازم باشد شخصیت‌ها و روابط بین آن‌ها را با زبانی سخت و گاه غیر قابل درک بیان کرد. به نظر می‌رسد خواننده‌ی امروزی به این "نثر پیامبرانه" اقبال بیشتری نشان می‌دهد. چرا که آن را به خوبی درک می‌کند و می‌تواند با آن ارتباط برقرار کند و همان طور که گفته شد شاه کلید موفقیت کافه پیانو همین است. فرهاد جعفری که اینک در حال نگارش دومین رمان خود است مخاطبین خود را یافته و باید منتظر بود تا با چاپ رمان بعدی‌اش به موفقیتی به مراتب بزرگ‌تردست پیدا کند.


 قسمت های زیبایی از کتاب


گه ملحد و گه دهری و کافر باشد/ گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد/ باید بچشد عذاب تنهایی را/ مردی که ز عصر خود فراتر باشد.


یعنی من که می میرم برای این که کسی – حالا هر کجا که هست – عین خودش باشد وقتی که آن جا نیست. یعنی خودش را پشت ظواهری که دو پول سیاه نمی ارزد مخفی نکند. یا از ترس این که دیگران چه قضاوتی درباره اش می کنند؛ خودش را یک طوری که نیست جلوه ندهد. یا آن طوری که هست، خودش را بروز ندهد.


خیلی وقت است رسیده ام به این مطلب که از خیلی جهات؛ این که شکم آدم ها را پر کنی شرف دارد به آن که بخواهی توی مغز پوک شان چیزی را فرو کنی. چون بابت آن‌چیزی که فرو می‌کنی توی شکم‌شان- حالا هرچه می‌خواهد باشد- پول خوبی بهت می‌دهند اما بابت این‌که مغزشان را پر‌کنی؛ پِهِن هم بارت نمی‌کنند. لابد؛ چون فکر می کنند به حدّ کافی پُر هست و همین طوری هم خیلی چیز حالی شان می شود. که از سرشان هم زیاد است و بیشتر از این می خواهند چه کار ؟!


پدرها این طوری بچه هاشان را دوست دارند. یعنی تا این حد عمیق و خالصانه است عشق شان. که وقتی خودشان بدن شان یخ زده و دارند می میرند؛ باز هم دل شان پیش بچه هاشان است و فکر می کنند آن ها هستند که تب دارند. و نکند چون تب دارند، یک وقت طوری شان بشود.


هیچ وقت به اندازه ای این جور بدجنسی های حقیرانه که توی ذات بچه ها نیست اما از بزرگ ترهایش تعلیم می گیرد، اذیتم نمی کند. چیزی که بیشتر از صد بار درباره اش به پری سیما تذکر داده ام. که اجازه ندارد به خاطر حساسیت زنانه اش و رابطه ی غیر دوستانه ای که تقریبا هر زنی با هر خواهرشوهری دارد – و من به هیچ کدامشان در این باره حق نمی دهم – رابطه ی گل گیسو و خانواده ی مرا به هم بزند.


یعنی طوری رفتار کند که گل گیسو پیش خودش فکر کند او هم باید مثل مادرش باشد. و بیشتر از صد بار بهش گفته ام اگر قرار باشد به خودم اجازه بدهم تا به رابطه ی دخترم با دیگران شکل بدهم؛ می توانم توی کمتر از یک هفته کاری کنم که همین که خاله یا مادربزرگش را ببیند، حس کند که یک چیزی دارد از ته حلقش بالا می آید و الان است که بزند بیرون. اما به خودم حق نمی دهم رابطه ی دو نفر را بزنم خراب کنم چون رابطه ی من با یک کدام شان رابطه ی خوبی نیست.


راستش را بخواهید؛ کفش یکی از آن معدود چیزهایی ست که شخصیت آدم را لو می دهد و اگر خیلی دلتان می خواهد بفهمید کی چه کاره است، اول به کفش هایش نگاه کنید. چون پیش می آید لباس تن آدم مال دوستش باشد. یعنی طرف رفته باشد پیش دوستش و بهش گفته باشد یک قرار مهم دارد و باید آدم متشخصی به نظر برسد. چیز آبرومندی هم ندارد که تنش کند. این است که لطف کند و لباس هایش را به بهش قرض بدهد. اما کمتر پیش می آید دل آدم رضایت بدهد کفش کس دیگری را بپوشد یا بدهد کفشش را یکی دیگر پایش کند. این است که کفش پای هر کسی؛ قطعا مال خود آدم است نه مال هیچ کس دیگر. و این است که اگر بخواهید؛ می توانید از روی کفش آدم ها بفهمید طرف چه وضع و حالی دارد.

 

ازم پرسید: می دانی هر رمانی یک جمله طلایی دارد؟ سرم را تکان دادم و گفتم: آره.


به چیزی که عادت می کنم؛ محال ممکن است عوضش کنم و دلم می خواهد تمام عمر باهام باشد. یعنی طوری ست که گاهی وقت ها، که شده عروسک رنگ و رو رفته ی بی دست و پایی را دیده ام کسی گذاشته کنار خیابان؛ دلم خواسته برش دارم و ببرم به صاحب پست فطرتش نشان بدهم. و از وجود بی وجود نامردش بپرسم وقتی عروسکش نو بوده و هنوز یک چشمش نیفتاده بوده، باز هم حاضر بوده بگذاردش کنار خیابان؟!


یه نواختی بهت اطمینان می ده. اگه کسی بخاد بهمش بزنه، وحشت می کنی. واسه همینه که از زنت دلخوری. این که رفته پیش یه وکیله نشسته باهاش درد دل کردن؛ همه ش بهانه س ... می ترسی کاری بکنه که یه نواختی زندگی تو یه وقت به هم بزنه ... کاری که خودت جرئت شو نداری؛ می خای هیش کی ام جرئت شو نداشته باشه.





موضوعات مرتبط: معرفی کتاب
نوشته شده توسط : الهه ے باران ( دوشنبه 3 فروردین 1394 ) ( 08:01 ب.ظ )



بوی نو شدن می آید، ولی

تو همیشه رفیق کهنه ى من بمان...

گندم های هفت سین به گندمهای آسیاب گفتند:

قصه ی ما گرچه نان نداشت اما پایانی سبزداشت.

پایان امسالتان سبز باد.

آرزویم برایت این است:

در میان مردمی که می دوند برای "زنده بودن"،

 آرام قدم برداری برای"زندگی کردن"....


نوشته شده توسط : الهه ے باران ( جمعه 29 اسفند 1393 ) ( 11:00 ب.ظ )
تعداد صفحات :83 1 2 3 4 5 6 7 ...
درباره وبلاگ

برای نابود کردن یک فرهنگ...

نیازی نیست کتاب ها را سوزاند...

کافیست کاری کنید مردم آنها را نخوانند.
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :