باران
چو ایران نباشد تن من مباد.
نویسندگان
امکانات وب





اصطلاح حرف مفت زدن داستانی داره که خالی از لطف نیست!

در زمان ناصرالدین شاه اولین تلگراف‌خانه تأسیس شد اما مردم استقبالی نکردند و کسی باور نداشت پیامش با سیم به شهر دیگری برود.

به ناصرالدین شاه گفتند تلگراف‌خانه بی‌مشتری مانده و کارمندانش آنجا بیکار نشسته اند. ناصرالدین شاه دستور داد به مدت یک ماه مردم بیایند مجانی هر چه می‌خواهند تلگراف بزنند و چون مفت شد همه هجوم آوردند و بعد از مدتی دیدند پیام‌هایشان به مقصد می‌رسد و به همین خاطر هجوم مردم روز به روز زیادتر شد در حدی که دیگر کارمندان قادر به پاسخگویی نبودند!

سرانجام ناصرالدین شاه که مطمئن شده بود مردم ارزش تلگراف را فهمیده‌اند، دستور داد سر در تلگراف خانه تابلویی بزنند بدین مضمون: «بفرموده شاه از امروز حرف مفت زدن ممنوع!» و اصطلاح حرف مفت زدن از آن زمان به یادگار مانده است.




موضوعات مرتبط: منشا ضرب المثل های فارسی
نوشته شده توسط : الهه ے باران ( سه شنبه 7 بهمن 1393 ) ( 10:17 ب.ظ )




موضوعات مرتبط: سخنان کوتاه
نوشته شده توسط : الهه ے باران ( دوشنبه 6 بهمن 1393 ) ( 07:51 ب.ظ )







ما می‌توانیم قلب یک انسان را از رفتارش با حیوانات داوری کنیم!


نوشته شده توسط : الهه ے باران ( یکشنبه 5 بهمن 1393 ) ( 06:32 ب.ظ )




موضوعات مرتبط: سخنان کوتاه
نوشته شده توسط : الهه ے باران ( یکشنبه 28 دی 1393 ) ( 03:12 ب.ظ )


قرار نبوده تا نم باران زد،
دستپاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر بگیریم
که مبادا مثل کلوخ آب شویم


قرار نبوده این قدر دور شویم و مصنوعی،
ناخن های مصنوعی، دندان های مصنوعی،خنده های مصنوعی،
آواز های مصنوعی، دغدغه های مصنوعی …


هر چه فکر می کنم می بینم
قرار نبوده ما این چنین با بغل دستی هایمان در رقابت های تنگانگ باشیم
تا اثبات کنیم موجود بهتری هستیم
این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟


قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم،
از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم
بعید می دانم راه تعالی بشری از دانشگاه ها و مدرک های ما رد بشود
باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند،
دراز بکشد نی لبک بزند با سوز هم بزند …


قرار نبوده این همه در محاصره سیمان و آهن،
طبقه روی طبقه برویم بالا …
قرار نبوده این تعداد میز و صندلی کارمندی روی زمین وجود داشته باشد
بی شک این همه کامپیوتر و پشت های غوز کرده آدم های ماسیده
در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده …


تا به حال بیل زده اید؟
باغچه هرس کرده اید؟
آلبالو و انار چیده اید؟
کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفته اید؟
آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست …


این چشم ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر،
برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان،
برای خیره شدن به جاریِ آب شاید
اما برای ساعت پشت ساعت، روز پشت روز،
شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده اند …


قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچ کار نیایند
و ساعت های دیجیتال به جایشان صبح خوانی کنند …
آواز جیرجیرک های شب نشین حکمتی داشته حتماً،
که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن ما
تا قرص خواب لازم نشویم
و این طور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود …


من فکر می کنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان،
بشود همه دار و ندار زندگی مان، همه دغدغه زنده بودن مان …
قرار نبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن،
این همه قانون مدنی عجیب و غریب و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه
و زندان و گروکشی و ضعف اعصاب داشته باشد …


قرار نبوده این طور از آسمان دور باشیم
و سی سال بگذرد از عمرمان
و یک شب هم زیر طاق ستاره ها نخوابیده باشیم …
قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم
تا بر علیه خورشید عالم تاب و گرما و محبتش، زره بگیریم و جنگ کنیم …
قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم
اما کف پایمان یک بار هم بی واسطه کفش لاستیکی یا چرمی
یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد …


قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا،
صورتک زرد به نشانه سفت بغل کردن
و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم …
چیز زیادی از زندگی نمی دانم،
اما همین قدر می دانم که این همه قرار نبود ها که برخلافشان اتفاق افتاده ،
همگی مان را آشفته و سردرگم کرده !
آنقدر که فقط می دانیم خوب نیستیم،
از هیچ چیز راضی نیستیم،
اما سر در نمی آوریم چرا …




نوشته شده توسط : الهه ے باران ( چهارشنبه 24 دی 1393 ) ( 01:35 ب.ظ )




موضوعات مرتبط: سخنان کوتاه
نوشته شده توسط : الهه ے باران ( سه شنبه 23 دی 1393 ) ( 10:19 ب.ظ )



نوشته شده توسط : الهه ے باران ( چهارشنبه 17 دی 1393 ) ( 10:04 ب.ظ )




موضوعات مرتبط: سخنان کوتاه
نوشته شده توسط : الهه ے باران ( سه شنبه 16 دی 1393 ) ( 09:44 ب.ظ )




موضوعات مرتبط: سخنان کوتاه
نوشته شده توسط : الهه ے باران ( سه شنبه 16 دی 1393 ) ( 08:07 ب.ظ )

تغییر فقط نیازِ زندگی نیست، خودِ زندگی ست..




موضوعات مرتبط: سخنان کوتاه
نوشته شده توسط : الهه ے باران ( دوشنبه 15 دی 1393 ) ( 08:17 ب.ظ )

انسان وزن بدن خود را احساس نمی کند، اما وقتی اجسام خارجی را به حرکت در می آورد، وزن آنها را احساس می کند. همین طور متوجه کمبودها و عیوب خود نمی شود، بلکه کمبود و عیب دیگران را می بیند. اما حسن این امر عبارت از این است که دیگران برای هر کس چون آینه ای هستند که در آن همه نوع عیب، کمبود، بی ادبی و خصوصیت نفرت آور خود را به آشکار می بیند.

  آرتور شوپنهاور




موضوعات مرتبط: سخنان کوتاه
نوشته شده توسط : الهه ے باران ( دوشنبه 15 دی 1393 ) ( 08:13 ب.ظ )



چه سعادتی است

وقتی که برف می بارد

دانستن اینکه

تن پرنده ها گرم است


بیژن جلالی


نوشته شده توسط : الهه ے باران ( یکشنبه 14 دی 1393 ) ( 09:43 ب.ظ )



چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن

گردو مشغول شدکه ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید.

باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد. دید نزدیک است

که بیفتد و دست و پایش بشکند. در حال مستاصل شد… از دور بقعه امامزاده ای را دید

و گفت: ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم. قدری باد ساکت شد و

چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت.

گفت: ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند

و تو همه گله را صاحب شوی. نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم…

قدری پایین تر آمد.وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت: ای امام زاده نصف گله را چطور

نگهداری می کنی؟ آنهار ا خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را

به تو می دهم. وقتی کمی پایین تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود

کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد. وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش

به زمین رسیدنگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟

ما از هول خودمان یک غلطی کردیم غلط زیادی که جریمه ندارد.

کتاب کوچه احمد شاملو



موضوعات مرتبط: منشا ضرب المثل های فارسی
نوشته شده توسط : الهه ے باران ( یکشنبه 14 دی 1393 ) ( 07:18 ب.ظ )


همـــیشه سکـــوت

نشانه تایید حــــرفِ طرفِ مقابل نیســت

گاهی نشانه قطـــع امیـــد

از سطح شعــــــور اوست






موضوعات مرتبط: سخنان کوتاه
نوشته شده توسط : الهه ے باران ( شنبه 13 دی 1393 ) ( 07:07 ب.ظ )





زندگی را ورق بزن


هر فصلش را خوب بخوان


با بهار برقص


با تابستان بچرخ


در پاییزش عاشقانه قدم بزن


با زمستانش بنشین و


چایت را به سلامتی نفس کشیدنت بنوش...



زندگی را باید زندگی کرد، آنطور که دلت می گوید.


مبادا زندگی را دست نخورده برای مرگ بگذاری!


نوشته شده توسط : الهه ے باران ( پنجشنبه 11 دی 1393 ) ( 06:30 ب.ظ )
تعداد صفحات :80 1 2 3 4 5 6 7 ...
درباره وبلاگ

برای نابود کردن یک فرهنگ...

نیازی نیست کتاب ها را سوزاند...

کافیست کاری کنید مردم آنها را نخوانند.
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :